حكيم زجاجى
738
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كه با مستعين بدعنانى مكن * به نيكى برش زندگانى بكن به گفتار او پور طاهر ز مير * جدا گشت و زد بر سرش نوك تير چو معتز برآورد سر در جهان * وزارت به دو داد نزد مهان « 1 » ز بغداد او را به سامره برد * همه ملك عالم به احمد سپرد وصيف و بغا چشم مىداشتند * ز معتز به دل خشم مىداشتند كه با آن دو تن شرطها كرده بود * طريق دغا را رها كرده بود ولايت بدان نامداران بداد * سخنهاى او بود چون تندباد چو بگذشت از آن وعدهها چار ماه * بيامد يكى نامه از نزد شاه به نزديك فرزند طاهر چو تير * كه روزى تركان همه بازگير بغا را مده بيش از اين نان و آب * دلش را بر آتش بگردان كباب وصيف سرافراز را نيز نان * مده تا برآيد به زاريش جان مرا نيستند آن بزرگان به كار * مباد آنچنان كس بر شهريار محمد ، وصيف و بغا را بخواند * روان نامهها بىمدارا بخواند بر ايشان بگفت اى سران سپاه * بگفتم شما را عيان چند راه كه اين معتز بدنشان بىوفاست * دلش پرنفاق و درون پرجفاست سخنهاى من ز او از اين گشت راست * خط بدنشان بر بيانم گواست نخواهم به فرمان او كار كرد * بخواهم حديث ورا خوار كرد نگيرم من اين پاره نان از تو باز * تو اى كامران با زمانه بساز بغا گفت ما ز او نخواهيم چيز * به پيرامن او نگرديم نيز اگر تشنه ميريم و دل پر ز تاب * نجوييم از حوض آن سفله آب برفتند و در خانه بنشست شاد * نكردند از معتز مير ياد به هرهفته رفتندى آن هردو مير * به پرسيدن پور طاهر چو تير به سامره يك مير فرزانه بود * ز پشت ابو عون مردانه بود ورا معتز نامور درشنفت * بخواند [ و ] بدان مرد داننده گفت كه رو پيش فرزند طاهر چو تير * حديثى كه مىگويم آسان مگير
--> ( 1 ) جهان